مصاحبه ها

حمیـد استیلـی: دلســـرد شدم

مرجع خبری پرسپولیس : آخرین باری که در درفشی فر با یک مربی رودررو گفت و گو کرده بودم بر می‌گشت به آخرین روزهای زندگی وینکو بگوویچ در پرسپولیس. آن روزها نفس‌های آخر مربیگری‌اش را می‌کشید و هر لحظه منتظر وداع غمخوار و پایان مهلت کاری‌اش بود. گفت و گوی رک و صریحی شد.

 

از او در مورد شکست‌هایش پرسیدم و سعی کرد خودش را حرفه‌ای‌تر از فوتبال ایران معرفی کند و گناه ناکامی‌ها را به صورت مساوی میان پروین، هواداران، تفکر غیرحرفه‌ای بازیکنان و خیانت‌های احتمالی نزدیکانش تقسیم کند.

 

 

از او پرسیدم آیا قبول داری که شخصیت قهرمانی در وجودت نیست؟ برافروخت و روی میز کوبید! این اولین باری بود که واکنشی فیزیکی از این کروات می‌دیدم. او از تمرین برگشته بود و خسته به نظر می‌رسید. خسته‌تر از اینکه بخواهد فکر کند آیا جواب‌هایی که می‌دهد روی رفتار فردای هواداران در ورزشگاه تاثیری خواهد گذاشت یا نه!

 

این بار هوا گرم‌تر از آن مناظره هفت سال پیش است. دوباره در درفشی فر با یک مربی روبرو خواهم شد که نمی‌توان او را در قامت یک مرد پیروز دید.

 

قرار نیست سوالاتم را در مورد روزهای روشنی که پشت سر گذاشته بپرسم و لابلای جملاتش نوعی امیدواری قطعی را پیدا کنم. تصویر شکست خورده استیلی چندان مشابه آن سیمای خمیده بگوویچ بعد از آن فصل رخوت بارش در این تیم نیست. لااقل ظاهرش را حفظ کرده! خوش‌پوش است و موهایش مثل همیشه مرتب به نظر می‌رسد.

 

آفتاب آغوشش را برای تهران باز کرده و با تمام وجود بر سر مردم شهر می‌تابد. گوشه‌ای را نشان می‌دهد که کمی سایه از دیوارچه‌ای کوتاه روی زمین افتاده و می‌توان زیر آن نشست. تمرین شروع نشده و می‌تواند وقتی را برای یک گفت و گو خرج کند. قرار است با حمید استیلی از کدام در وارد شویم؟ این سوالی است که کمی آزارم می‌دهد.

 

سکوهای ورزشگاه‌ها را به یاد می‌آورم که رابطه‌ای حسنه با او ندارند و از سویی قلبم با آن فریادهای زودرس همراه نمی‌شود. حتی وظیفه ژورنالیستی‌ام هم دوگانه شده… با موافقانش همراه شوم یا با منتقدانش؟ استیلی هم گویی که از همین احساسات دوگانه دچار بیم شده! نمی‌داند هواداری که به سویش می‌آید لحظه‌ای بعد کاغذی را برای گرفتن امضا به سویش دراز خواهد کرد یا فریاد و هجوی را به او هدیه خواهد داد. زندگی در چنین فضایی دیوانه کننده نیست؟

 

می خواهم جای او زندگی کنم. در منگنه‌ای دهشتناک که قابل تعریف نیست. واقعا نیست… روزگاری همین سکوها ایستاده برایش کف می‌زد، حالا همان جماعت می‌ایستند و رفتنش را می‌خواهند! نه بعد از نیم فصل ناکامی که در دقیقه بیستم بازی اول! می‌خواهم کمی زندگی در فضای تلخ زندگی حمید را بچشم. آیا واقعا قابل درک است؟ کانت می‌گوید: «به هیچ کس نگو درکت می‌کنم!» و این یک حقیقت است… زندگی امروز استیلی را نمی‌توان درک کرد. شاید همین کافی است برای ورود به زندگی جدید و ناشناخته استیلی!

 

می خواهم با یک سوال کاملا کلیشه‌ای شروع کنم. شاید جوابش در شرایط عادی خیلی راحت به نظر برسد. شاید هم الان و امروز که روبروی هم هستیم برای شما جواب دادن به چنین سوالی سخت باشد.


می‌خواهم بپرسم زندگی چطور است؟
(مکث طولانی) گاهی وقت‌ها خیلی خوب گاهی وقت‌های خیلی بد! بعضی روزها خیلی معمولی.

 

می‌خواهم در مورد امروز بدانم. حمید استیلی امروز چه زندگی دارد؟
امروز می‌دانم که به سربالایی زندگی رسیدم. زندگی همین است. ما نمی‌توانیم دنیا را تغییر بدهیم. همیشه زندگی پستی‌ها و بلندی‌هایی دارد. باید از یک سربالایی بگذریم تا به سرازیری برسیم. من می‌دانم که هیچ روز خوشی راحت به دست نمی‌آید. من امروز به آن سر پایینی فکر می‌کنم که روزی به آن خواهم رسید. فقط این خیلی مهم است که هیچ وقت اسیر آن سختی‌ها نشوم. اگر کم آوردم، باید تمام راهی که آمده‌ام را برگردم و پشت سرم را هم نگاه نکنم.

 

وقتی به آن سر پایینی برسید هم یاد این روزها می‌افتید؟خیلی از سقوط‌ها به این دلیل است که خیلی‌ها فراموش می‌کنند چه راه سختی طی شده برای اینکه به آرامش برسند.
من حتی در روزهای خوشی هم فکر می‌کنم که هنوز کارهای زیادی برای انجام دادن دارم. من به خیلی چیزها رسیدم. تیم ملی برای من راحت به دست نیامد. سال‌های سال بازیکن ثابت تیم ملی بودم و این محصول سال‌ها تلاش من بود. خیلی‌ها را می‌بینید که وقتی به تیم ملی دعوت می‌شوند فکر می‌کنند دنیا تمام شده، فکر می‌کنند به هرچیزی که لازم بوده رسیده‌اند و دیگر چیز تازه‌ای برای به دست آوردن وجود ندارد اما من حتی در روزهایی که با تیم باشگاهی‌ام تمرین می‌کردم هم برای تیم ملی می‌جنگیدم؛ تا آخرین روز!

 

ولی امروز با آن روزهایی که می‌گویید خیلی فرق می‌کند. دیروز حمید استیلی یک بازیکن بود که خیلی رک می‌گویم اگر افت می‌کرد و تیم ملی را از دست می‌داد اتفاق خیلی خاصی نمی‌افتاد! به هرحال یکی دیگر جایش می‌آمد، بازی می‌کرد، حالا ۱۰ درصد بالاتر یا پایین تر. امروز پست شما با ۳۰ میلیون ایرانی در ارتباط مستقیم است.
من هم می‌دانم. این تقریبا همان چیزی است که گاهی تمرکزم را به هم می‌زند.

 

پس خسته شدید!
خسته؟ نه! (باز هم مکث می‌کند و سرش را پایین می‌اندازد) دلسرد شدم. خیلی چیزها دور و برم هست که دلسردم می‌کنند. من از مشکلات نمی‌ترسم. یعنی می‌خواهم بگویم اگر مشکل در زندگی نباشد، زندگی پوچ می‌شود، بی ارزش می‌شود. شما هر روز صبح چشم هایت را باز کنی و ببینی همه چیز روبراه است، نه نیازی به کار کردن دارید، نه نیازی به فعالیت، تحصیل و حتی خرج کردن! خب این زندگی مسخره نیست؟ من همیشه از جنگیدن لذت بردم، از برداشتن موانع خوشم می‌آمد اما اینجا در فوتبال شما باید پاسخگو باشید. به همان مردمی که با عشق شان به ورزشگاه می‌آیند. من درک می‌کنم که آنها تیم شان را دوست دارند. من درک می‌کنم که عاشق پرسپولیس هستند اما… نمی‌دانم! هنوز می‌خواهم بجنگم و ببرم.

 

نترسیدید؟
عادت به ترسیدن ندارم!

 

حمید استیلی به‌عنوان بازیکن در بهمن بازی کرد، به سنگاپور رفت، به پرسپولیس برگشت، بازیکن تیم ملی بود و روزهای زیادی را با فوتبال ایران گذراند اما هیچ وقت چنین چهره‌ای نداشت. چهره‌ای که روز بازی با شاهین دیدیم یا مثلا روز بازی با شهرداری در ورزشگاه آزادی! صورتی عرق کرده و خیس و چشم‌هایی که فقط باز بود.

 

من مطمئنم شما چیزی را نمی‌دیدید، فقط نگاه می‌کردید! حمید استیلی روزهایی سخت‌تر از این در زندگی‌اش داشته؟
روزهای سخت ما کم نیستند. همه چیز برای ما فوتبال نیست. من روزی که برادرم فوت کرد، بدترین روز زندگی‌ام شد. بچه که بودم پدرم را از دست دادم و احساس کردم همه زندگی‌ام را از دست داده ام. من هنوز نتوانستم از شوک فوت برادرم بیرون بیایم ولی خب اگر بخواهم به کارم نگاه کنم می‌گویم بدون شک این روزها بدترین روزهای زندگی کاری‌ام است. بدترین و سخت ترین! نمی‌خواهم تعارف کنم و چیزی را در دلم نگه دارم. این شعارها مثل خوره مرا آزار می‌دهد. این حرف‌هایی که در موردم می‌زنند را نمی‌توانم هضم کنم. برای من شعار می‌دهند… منی که تمام عمرم با عشق پرسپولیس زندگی کردم، برای این تیم تمرین کردم، برای این تیم بازی کردم، عرق ریختم. منتی ندارم… عشق بود که برای پیراهن پرسپولیس بازی کنم. عشق من است که به مردم احترام بگذارم. من روزهای سخت در زندگی‌ام کم نداشتم و هیچ وقت تسلیم نشدم، هیچ وقت پا پس نکشیدم. هر وقت هم زمین خوردم آنقدر جنگیدم تا دوباره از زمین بلند شدم.


یکی از نقدهایی که به حمید استیلی وارد می‌شود همین شکل صحبت کردنش است. می‌گویند در فوتبال جای احترام گذاشتن بیش از حد نیست.
اگر مردم این را نقطه ضعف می‌دانند من به ضعفم افتخار می‌کنم.

 

قبول ندارید باید در فوتبال چهره‌ای تهاجمی داشت؟ حمله کرد، داد زد، حتی گاهی پرده دری کرد؟
شاید این راه حل بعضی‌ها برای زندگی باشد اما من هم به کسی توصیه نمی‌کنم که مثل من زندگی و رفتار کند.

 

خب من خیلی راحت می‌پرسم… در جامعه تا حدودی جا افتاده که می‌گویند این از سیاه کاری حمید استیلی است که با این ادبیات حرف بزند.
برایم مهم نیست.

 

مهم نیست که بگویند مظلوم نمایی می‌کند؟
من مظلوم نمایی نمی‌کنم، به دیگران احترام می‌گذارم. من چشم در چشم و رخ به رخ حرف می‌زنم. من فکر می‌کنم نفراتی که در یک تیم زندگی می‌کنند، تا جایی که احترام خودشان را نگه دارند شایسته احترام گذاشتن هستند. من در استیل آذین و شاهین هم همین تفکر را داشتم. من صداقت دارم و اگر این صداقت بد است من باز هم به آن افتخار می‌کنم.

 

می‌توانم به برنامه نود اشاره کنم. شما به سوالات عادل فردوسی پور جواب می‌دادید که علی دایی روی خط آمد و حرف‌هایی زد. مثلا گفت استیلی حق ندارد در مورد من اظهار نظر کند و شما سکوت کردید.
اتفاقا من حرف هایم را زدم.


شما مقابل علی دایی سکوت کردید.
من به دعوت فردوسی پور روی خط آمدم و باید جواب سوالات او را می‌دادم.

 

اما از علی دایی هم عذرخواهی کردید. چرا عذرخواهی کردید؟ وقتی عذرخواهی می‌کنید یعنی حق با علی دایی است.
من عذرخواهی کردم چون دیدم علی دایی از دست من ناراحت ‌شد. احساس من این بود که نگذارم دوست قدیمی‌ام از دست من کینه‌ای به دل بگیرد. علی دایی آدم کوچکی نیست. باید احترامش جلوی مردم حفظ شود.
من سر همین ادبیات با شما بحث دارم. نقد و نفی‌اش نمی‌کنم. شما عذرخواهی کردید که ببخشید من در مورد شما حرف زدم…

 

علی دایی دو ماه قبل‌تر در همین برنامه گفته بود حمید استیلی با بازیکنان تماس گرفته و به آنها گفته سال بعد در پرسپولیس هستید.
خب؟ من باید چه کار می‌کردم؟

 

چرا شما روی خط نرفتید که بگویید آقای دایی در مورد من‌حرف نزن!
برای چی باید چنین کاری بکنم؟ آن شب اتفاقی نیفتاده بود. دلیلی ندیدم من روی خط بروم و اعتراض کنم.

 

اما دایی این کار را کرد.
شما چرا قبول نمی‌کنید که هر آدمی خصوصیات خودش را دارد. من نمی‌گویم من خوب هستم و دیگری بد است. من می‌گویم باید به اخلاقیات و دیدگاه‌های دیگران احترام گذاشت. قبول کنید فضای فوتبال ما خشن شده… من آن شب باید از علی دایی عذرخواهی می‌کردم.

 

اما مردم اینطوری فکر نمی‌کنند. وقتی شما می‌گویید من از علی دایی عذرخواهی می‌کنم، مردم می‌گویند حرفی برای گفتن نداشت و عقب نشینی کرد. نمی‌گویم واکنش شما اشتباه بود…

اتفاقا بهترین رفتار بود اما فضای کنونی فوتبال ما این رفتار را نمی‌پذیرد.

 

دایی می‌گوید شما با دو بازیکن صحبت کرده بودید که به پرسپولیس بیایند، وقتی خود او سرمربی پرسپولیس بوده! حالا شما از علی دایی عذرخواهی می‌کنید. معنی‌اش چیست؟ من فکر می‌کنم شما با این سکوت و عذرخواهی حرف‌های دایی را تایید کردید.
به ارواح خاک برادرم قسم، من نه با بازیکنی مذاکره کردم و نه به کسی گفتم برو با فلانی برای پرسپولیس حرف بزن. به این ماه رمضان، به تمام داشته‌ها و نداشته هایم، به خدای احد و واحد، به تمام مقدساتم قسم من این کار را نکردم. خدا لعنت کند کسی را که چنین فکری را در سر دایی انداخت.

 

بحث بر سر عکس العمل شماست…
مردم حق دارند بگویند استیلی حرفی نداشت که جواب بدهد چون هر روز دارند در روزنامه‌ها و تلویزیون می‌بینند که اهالی فوتبال رو در روی هم می‌ایستند!

فوتبال تمام می‌شود. من این را تجربه کردم. قهرمانی‌ها هم می‌گذرد. من این را هم تجربه کردم. چیزی که می‌ماند این است که چه کسی اخلاق داشت. بگذارید بگویند استیلی کم آورد، حرفی نداشت، حقی نداشت، سیاه باز است… منظور شما همین هاست؟!

 

از این سوال ناراحت شدید؟
نه!


قبل از مصاحبه وقتی داشتیم با هم می‌آمدیم که اینجا برای مصاحبه بنشینیم، یک سوال پرسیدم. گفتم یادتان هست سال ۷۷ با شما و جواد زرینچه در مورد آن گل تاریخی تان به آمریکا صحبت کردم؟ می‌خواستم یک عقبگرد داشته باشیم به ۱۳ سال قبل… زمانی که شما بازیکن پرسپولیس و تیم ملی بودید. آن روز از شما پرسیدیم به مربیگری فکر می‌کنید؟حمید استیلی گفت: «اصلا و ابدا!

من در بازی آمریکا وقتی چشمم به جلال طالبی می‌افتاد و می‌دیدم چه استرسی دارد از اینکه یک روز چنین مسوولیتی را قبول کنم می‌ترسیدم.»

 

اما خیلی زود این داستان عوض شد. شما حالا سرمربی پرسپولیس هستید و برای رسیدن به دنیای مربیگری هم خیلی دست دست نکردید!
شاید آن روز هم اشتباه نمی‌کردم. حرفی که می‌زدم حرف دلم بود اما شاید هنوز به آن بلوغ نرسیده بودم. وقتی جلوتر رفتم دیدم هم نمی‌توانم از فوتبال دور باشم و هم این توانایی را دارم که مربیگری کنم.

 

چطور حس کردید که این توانایی را دارید؟
من همیشه در زمین لیدر مربیانم بودم. فرقی نمی‌کرد کاپیتان باشم یا نه، مربی از من می‌خواست تیم را رهبری کنم. چه وقتی در پیکان بازی می‌کردم، چه در پرسپولیس و چه در تیم ملی. احساس کردم این توان را دارم که با بازیکنان رابطه‌ای برقرار کنم که موفقیت آمیز باشد.

 

موفق شدید؟
(کمی مکث می‌کند) ناموفق هم نبودم. لااقل در این زمینه! گاهی بدشانسی به سراغ شما می‌آید و همه چیز را زیر سوال می‌برد. این دلیلی بر این نیست که شما در همه زمینه‌ها ناکام بودید.

 

*ناکامی… واژه فراگیری است! امروز من به حمید استیلی نگاه می‌کنم که روزی علی پروین کنار زمین شخصا پیراهن شماره ۷ را به تنش کرد و به زمین فرستاد. آن روز همه ورزشگاه ایستادند و برایش کف زدند و هورا کشیدند. چند سال بعد همین مرد ورزشگاهی را دید که همه ایستاده‌اند و او را هو می‌کنند.

 

۱۴ سال پیش که با پیراهن پروین وارد زمین شدید فکر چنین روزی را می‌کردید؟
اصلا و ابدا! شاید فکر هر چیزی بودم جز این! من می‌خواهم حرفم را بزنم. برایم مهم نیست که بگویند حرف زدن بلد نیست، سیاه باز است، مظلوم نمایی می‌کند یا هر چیز دیگری! من به مردم حق می‌دهم مرا هو کنند. مردم از پرسپولیس برد می‌خواهند و تیم من هنوز بازی‌هایش را نبرده اما همه چیز هم ناکامی‌های ما نیست.

 

از کجا آب می‌خورد؟
نمی‌گویم از جایی آب می‌خورد. من می‌گویم ریشه این اعتراضات غیر فوتبالی است. شما ببینید همین شعار هواداران پرسپولیس را در آبادان و شیراز هم داده اند! بازی با استقلال را دیدید؟ استقلالی‌ها هم همین شعارها را می‌دادند. ریشه اصلی این شعارها غیر فوتبالی است اما من کارم را می‌کنم. شما نگاه کنید طی این دو سه سال اخیر هیچ وقت اتفاق نیفتاده بود که پرسپولیس دو گل عقب بیفتد و به بازی برگردد. ما این کار را در کرمان کردیم. البته باید می‌بردیم ولی همین برگشتن به بازی هم سخت بود. من امیدوارتر شدم که بازی‌های بعدی را بهتر جلو برویم.

 

این شعارها قطعا فکر، تمرکز، اعصاب و همه چیز شما را تحت تاثیر قرار داده. به این فکر کردید که کی می‌توانید از شنیدنشان راحت شوید؟
فکر می‌کنم با یک برد… فکر می‌کنم، مطمئن نیستم.

 

یعنی با اولین برد همه ورزشگاه به جای دایی، استیلی را تشویق می‌کند.
نمی‌خواهم کسی مرا تشویق کند. مهم تیم است، نه حمید استیلی. البته چیزی که می‌دانم این است که این اتفاقات ادامه دار خواهد بود. اولین باری که باز هم ببازیم باز هم این شعارها را می‌شنویم. تنها راه ما این است که فقط ببریم. کار راحتی نیست اما به هرحال فعلا روی این هدف متمرکز شده ایم.

 

پس ترس از شکست همیشه همراه شما هست… ترس از اینکه مبادا روزی روزگاری تیم گل بخورد و هوادار بلند شود و تیم را بگذارد لای منگنه!
امیدوارم این اتفاق نیفتد! این فقط یک آرزو است.

 

امروز دارم حمید استیلی را می‌بینم که به‌عنوان مربی سن و سالی ندارد. لااقل در اول راه هم قرار گرفته و مثل دایی، عزیزی، گل محمدی، منصوریان و… جزو آینده‌ها و سرمایه‌های فوتبال ایران است اما خود شما باعث نگرانی شده اید. حمید استیلی امروز در اول جوانی‌اش می‌بازد و می‌رود… خب! سرمایه این فوتبال سوخته! همانطور که باختن دایی سوختن سرمایه فوتبال ملی ماست.
شکست همیشه هست. بزرگترین مربیان دنیا هم می‌بازند. مهم این است که از اتفاقات درس بگیریم. من در همین مدت کوتاهی که در پرسپولیس هستم چیزهایی دیدم که تا به حال نمی‌دانستم. سال‌ها بازی کردم و مربی هم بودم اما این مدت کوتاه در پرسپولیس برای من درس‌های بیشتری داشته. من نمی‌خواهم بسوزم. این چیزی نیست که به آن فکر کنم یا از آن بترسم. من هنوز جوان هستم و می‌توانم با امیدواری زندگی کنم.

 

هواداران پرسپولیس چقدر باید امیدوار باشند؟
لااقل بدانند که من دلم نمی‌خواهد تیمم گل بخورد، ببازد، تحقیر شود، من خودم پرسپولیسی بودم. بازیکن این تیم بودم. درک کنید… من هم جزیی از این خانواده هستم.

 

می‌خواهم کمی برگردم به عقب… امروز خیلی با احساسات نوستالژیک زندگی کردیم. خب… جام ملت‌های آسیا بود. جام ملت‌های ۲۰۰۰لبنان. جلال طالبی در رختکن بازوبند کاپیتانی را به حمید استیلی می‌دهد چون با سابقه ترین بازیکن تیم است و شما چکار کردید؟
خب من بازوبند را… (حرفش را قطع می‌کند و چند لحظه هر سه با هم ساکت می‌شویم) ولش کن داداش بگذریم.


نه نگذریم.
من می‌خواهم بگذریم. اتفاقی بود که افتاد و حرف زدن در موردش امروز لازم نیست.

 

خب من می‌پرسم و شما جواب بدهید. شما بازوبند را از جلال طالبی گرفتید و به علی دایی دادید.
بله…

 

چرا؟
چون باید این کار را می‌کردم. همین امروز هم برگردم به آن روز باز هم این کار را می‌کنم. همین امروز به شما می‌گویم علی دایی بزرگ و افتخار فوتبال ماست برای همین به خودم اجازه نمی‌دهم هر حرفی را در موردش بزنم. دایی بزرگ تیم ما بود. درست است که آن روز، بازی ملی و سن من بیشتر بود اما من می‌دیدم که او در آلمان بازی می‌کند و افتخار ماست. بازوبند را به دایی دادم و گفتم تو کاپیتان ما هستی.


کسی هم نمی‌دانست که می‌خواهی چنین کاری بکنی؟
نه، کسی نمی‌دانست. حتی جلال طالبی هم تعجب کرد ولی تیم همدل بود، بچه‌ها با هم دوست بودند، احترام بین بچه‌ها وجود داشت. من قبل از این هم چنین کاری می‌کردم. وقتی در پاس بودم، پیراهن شماره هفت را می‌پوشیدم. روزی که مجید نامجومطلق به تیم ما آمد، من خودم بدون اینکه با کسی هماهنگ کنم پیش آقا مجتبی رفتم و گفتم این لباس برازنده شماست. چیه؟ می‌خواهی بگویی مردم به این کارها می‌گویند سیاه بازی؟ می‌گویند مظلوم نمایی؟ برایم مهم نیست! من اینجوری بزرگ شدم. افتخار می‌کنم که بازوبند را به دایی دادم. افتخار می‌کنم که از دایی عذرخواهی کردم. افتخار می‌کنم که حرفی نزدم که مردم یا هواداران برنجند. فوتبال ارزش این را ندارد که رفاقت‌های مان را دور بریزیم.


دیگران هم در مورد استیلی این را رعایت کردند؟
باز هم می‌گویم من به خاطر رفتار دیگران زندگی نمی‌کنم. من معیارهای خودم را دارم.


امروز اگر علی دایی را در خیابان رودرروی خودتان ببینید چکار می‌کنید؟
می‌روم جلو و سلام علیک می‌کنم. ببین دوست عزیز! من هیچ وقت توی رفاقت با هیچ کس رفوزه نشدم. این را همه آدم‌های اطرافم دیده‌اند و فهمیده اند. شاید خیلی‌ها رفوزه شده باشند اما من نه!

 

سوال اولم را یادتان هست؟ دوباره می‌پرسم… زندگی این روزهای حمید استیلی چطور است؟
در فوتبال هیچ وقت روزهایی سخت‌تر از این نداشتم. فکر می‌کنم این صادقانه ترین جوابی بود که تا به حال در زندگی‌ام داده ام. فکر می‌کنم وقتی دارید از همان سربالایی زندگی بالا می‌روید، دارید به خدا هم نزدیک‌تر می‌شوید. کافی است دستتان را دراز کنید تا او دستتان را بگیرد. من از آینده نمی‌ترسم و می‌خواهم از گذشته هایم درس بگیرم. امیدوارم روزی دوباره من هم با صدای بلند بخندم.

 

با هم تعارف داریم؟ اگر داریم از نگاشته‌های زیر بگذر و اگر تصور می‌کنی می‌توانی فاصله‌ها را به اندازه لاغری این کاغذ سپید روزنامه و جوهری که وزنی بر آن نیفزوده کم کنی و کمی با هم صریح باشیم، بی تعارف باید قبول کنیم که فضا آلوده‌تر از آنی شده که تصورش را کنیم. اگر نبود امروز با تردید به هم نگاه نمی‌کردیم، با شک و شبهه و ابهام حرف‌های هم را زیر و رو نمی‌کردیم که کدامش حق است و کدامش ناحق.

 

اگر فضا اینقدر سنگین نشده بود که امروز دچار سوءصداقت نشده بودیم و اگر می‌شد نفس عمیق کشید می‌شد امیدوار بود که هیچ «مردی» بعد از دراز کردن دست راستش، با دست چپش قمه‌ای بیرون نکشد! با این آخری موافقی؟

 

یکی را دیدم چند روز پیش که همین حس را در وجودش پنهان کرده بود. مردی که بدبینی، سوءظن، تردید و گمانه‌های ناامنی را مخلوط کرده سر کشیده بود. از در ورودی که وارد شد، دربان جلویش را گرفت و پرسید: «امروز تمرین پشت درهای بسته است؟!» همان مردی که تا یک ساعت بعد از تمرین می‌ایستاد و با هوادارانش عکس می‌گرفت و امضای یادگاری می‌داد و حرف می‌زد، حالا با تردید می‌پرسد: «جو چه جوری بود؟ به بچه‌ها که فحش ندادند؟ اگر فکر می‌کنی عصبانی هستند بگو…» عصبانی هم که بودند روزی فاصله اش را با همان هوادار زیاد نمی‌کرد اما حالا … روحش با شک و تردید آمیخته شده! در چنین فضایی چگونه می‌توان زندگی کرد؟

 

*شطرنجباز، صفحه شطرنجش را نمی‌بیند. تقریبا در طول مصاحبه چنین سوالی را هم از او پرسیدم. اینکه نمی‌تواند در لحظاتی که سکوها هم حریفش می‌شوند، بازی تیمش را ببیند. او هم می‌شود یک هوادار، می‌شود یک تماشاگر، یکی که هر چیزی و هر کسی هست جز مربی! سکوهایش مهم‌ترین رقیبش شده‌اند. شاید من اگر خودم روی نیمکت حریفش می‌نشستم، مهم‌ترین تاکتیکم را روی هواداران پرسپولیس متمرکز می‌کردم. کافی است سی دقیقه و شاید هم کمتر گلی نخورید. کافی است بیست دقیقه مقاومت کنید. آن وقت ۶۰هزار نفر با تو همراه خواهند شد. تاکتیک برد پرسپولیس ساده است. توکلت اول به خدا، بعد هم به هواداران پرسپولیس و یک علی دایی که نامش را فریاد می‌زنند! حتی فکر کردن به زندگی در چنین فضایی هم عذاب آور است. تصویر آن سوال گنگی که استیلی از دربان درفشی فر می‌پرسد گویای همین آلودگی هواست. ۶۰ هزار نفر به ورزشگاه می‌آیند تا خروج استیلی را از دقیقه بیست بازی اول بخواهند! دردناک نیست؟

 

استیلی با وجود تمامی ضعف‌هایش در یارگیری و چیدن نیمکت دستیارانش، بی شک مستحق این فشار و این پرس همه جانبه نبود. امروز که نگاهش می‌کنیم، او را تنهاتر از همیشه می‌بینیم. نه پیشکسوتی دستش را می‌گیرد، نه هواداری برایش کف می‌زند و نه حتی مدیرفنی تیم حاضر است به خاطر شرایط بحرانی پرسپولیس و یک جوان بیشتر از قبل آستانه تحملش را بالا ببرد. چه ضمانتی وجود دارد مدیر بالا دستی اش فردا او را هم قربانی همین نتایج و همین فریادها و همین بی‌صبری‌ها نکند؟

 

جایی برای کشیدن نفس عمیق نیست! یا باید فرار کنی، یا بمانی و بجنگی و در خطر تنفس یک هوای آلوده باشی.

 


اشتراک
مطلع شدن
guest
0 نظرات
جدیدترین
قدیمی‌ترین پرامتیازترین
بازخورد (Feedback) های درون متنی
مشاهده همه دیدگاه ها